رذائل اخلاقی ( نکوهش خشم )

تعریف غضب ؛ خشم و غضب نیرویی است که برای دفاع از خود و پاسداری از حق در نهاد انسان گذارده شده است، اما اگر از محور اصلی خویش خارج گردد تبدیل به یکی از رذائل بزرگ می شود. کلمه غضب به معنای خشم گرفتن و خلاف خشنودی ، به کار رفته است.

آیات قرآن در مورد غضب و نکوهش آن و مَدح فرونشاندن آن :

  • الَّذِینَ یُنْفِقُونَ فِی السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ الْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعَافِینَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ (سوره آل عمران آیه ۱۳۴)

آن کسان که در توانگرى و تنگدستى انفاق مى‌کنند و خشم خویش فرومى‌خورند و از خطاى مردم درمى‌گذرند. خدا نیکوکاران را دوست دارد.

  • وَ الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبَائِرَ الْإِثْمِ وَالْفَوَاحِشَ وَ إِذَا مَا غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ (سوره شوری آیه ۳۷)

و آن کسان که از گناهان بزرگ و زشتیها اجتناب مى‌کنند و چون در خشم شوند خطاها را مى‌بخشایند.

گزیده ای از روایات وارد شده در باب غضب ؛

  • امام رضا علیه السلام : الغَضَبُ مِفتاحُ کلِّ شَر ( اصول کافی جلد ۲ صفحه ۳۰۳)

غضب کلید هر بدی است

  • رسول اکرم صلی الله علیه و آله : الغَضَبُ یُفسِدُ الإیمانَ کما یُفسِدُ الخلُّ العَسَلَ ( اصول کافی جلد ۲ صفحه ۳۰۳)

غضب ایمان را فاسد می کند همانگونه که سرکه عسل را فاسد می کند

  • امیر المؤمنین علیه السلام : لا یَحمِلَنَّکَ الحَنَقُ علی اقتِرافِ الإثمِ فَتشفِی غَیظَکَ و تُسقِمَ دینَکَ (شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید جلد ۲۰ صفحه ۳۲۸)

خشم و غضب ، تو را به ارتکاب گناه وادار نکند چرا که در نتیجه ، خشمت آرام (شفا) می یابد و لی دینت بیمار می گردد

و اما داستانهای نقل شده در باب خشم :

۱٫بازاری و عابر؛

مردی درشت استخوان و بلند قامت که اندامی ورزیده و چهره ای آفتاب خورده داشت و زد و خوردهای میدان جنگ یادگاری بر چهره اش گذاشته و گوشه ی چشمش را دریده بود ، با قدمهای مطمئن و محکم از بازار کوفه میگذشت. از طرف دیگر مردی بازاری در دکانش نشسته بود. او برای اینکه موجب خنده رفقا را فراهم کند مشتی زباله به طرف آن مرد پرت کرد مرد عابر بدون اینکه خم به ابرو بیاورد و التفاتی بکند همان طور با قدمهای محکم و مطمئن به راه خود ادامه داد. همینکه دور شد یکی از رفقای مرد بازاری به او گفت : ((هیچ شناختی که این مرد عابر که تو به او اهانت کردی که بود؟))

  • ((نه نشناختم! عابری بود مثل هزارها عابر دیگر، که هر روز از جلو چشم ما عبور می کنند ، مگر این شخص که بود؟))
  • –        ((عجب ! نشناختی ؟! این عابر همان فرمانده و سپهسالار معروف ، مالک اشتر نخعی ، بود.))
  • –        ((عجب ! این مرد مالک اشتر بود؟! همین مالکی که دل شیر از بیمش آب می شود ، و نامش لرزه بر اندام دشمن می اندازد؟))
  • –        ((بلی مالک خودش بود.))
  • –        ((ای وای به حال من ! این چه کاری بود که کردم الآن دستور خواهد داد که مرا سخت تنبیه و مجازات کنند. همین الآن می دوم و دامنش را میگیرم و التماس می کنم تا مگر از تقصیر من صرف نظر کند.))

به دنبال مالک اشتر روان شد. دید او راه خود را به طرف مسجد کج کرد. به دنبالش به مسجد رفت ، دید به نماز ایستاد. منتظر شد تا نمازش را سلام داد. رفت و با تضرّع ولابه خود را معرفی کرد  ، و گفت : ((من همان کسی هستم که نادانی کردم و به تو جسارت نمودم.))

مالک : (( ولی من به خدا قسم به مسجد نیامدم مگر به خاطر تو ،

زیرا فهمیدم تو خیلی نادان و جاهل و گمراهی ، بی جهت به مردم آزار می رسانی. دلم به حالت سوخت. آمدم درباره تو دعا کنم. و از خداوند هدایت تو را به راه راست بخواهم. نه ، من آنطور قصدی که تو گمان کرده ای درباره تو نداشتم.))

۲٫مردی که اندرز خواست ؛

مردی از بادیه به مدینه آمد و به حضور رسول اکرم رسید. از آن حضرت پندی و نصیحتی تقاضا کرد. رسول اکرم به او فرمود : ((خشم مگیر)) و بیش از این چیزی نفرمود.

آن مرد به قبیله خویش برگشت. اتفاقاً وقتی به میان قبیله خود رسید ، اطلاع یافت که در نبودن او حادثه مهمی پیش آمده ، از این قرار که جوانان قوم او دستبردی به مال قبیله ای دیگر زده اند ، و آنها نیز معامله به مثل کرده اند ، و تدریجاً کار به جاهای باریک رسیده ، و دو قبیله در مقابل یکدیگر صف آرایی کرده اند ، و آماده جنگ و کارزارند. شنیدن این خبر هیجان آور ، خشم او را برانگیخت. فورا سلاح خویش را خواست و پوشید. و به صف قوم خود ملحق و آماده همکاری شد.

در این بین ، گذشته به فکرش افتاد ، به یادش آمد که به مدینه رفته و

چه چیزها دیده و شنیده ، به یادش آمد که از رسول خدا پندی تقاضا

کرده است ، و آن حضرت به او فرموده ، جلو خشم خود را بگیر.

در اندیشه فرو رفت که چرا من تهییج شدم ، و به چه موجبی من سلاح پوشیدم ، و اکنون خود را مهیای کشتن و کشته شدن کرده ام؟ چرا بی جهت من برافروخته و خشمناک شده ام؟ با خود فکر کرد الآن وقت آن

است که آن جمله ی کوتاه را به کار بندم.

جلو آمد و زعمای صف مخالفش را پیش خواند و گفت : ((این ستیزه برای

چیست؟ اگر منظور ، غرامت آن تجاوزی است که جوانان نادان ما کرده اند ، من حاضرم از مال شخصی خود ادا کنم. علّت ندارد که ما برای همچو چیزی به جان یکدیگر بیفتیم و خون یکدیگر را بریزیم.))

طرف مقابل که سخنان عاقلانه و مقرون به گذشت این مرد را شنیدند ، غیرت و مردانگی شان تحریک شد و گفتند: ((ما هم از تو کمتر نیستیم. حالا که چنین است ما از اصل ادعای خود صرف نظر می کنیم.))هر دو صف به میان قبیله خود بازگشتند.

(اصول کافی جلد ۲ صفحه ۴۰۴)

گردآورنده : محمد زرگر

admin

دیدگاه کاربران ...

تعداد دیدگاه : 0

    لطفا قبل از ارسال سئوال یا دیدگاه سئوالات متداول را بخونید.
    جهت رفع سوالات و مشکلات خود از سیستم پشتیبانی سایت استفاده نمایید .
    دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

    دیدگاه خود را بیان کنید

جدیدترین محصولات